گرداب انسانی
در این شب های ظلمانی
در این گرداب پر تشکیک انسانی
در این بیهوده اندیشی ، در این بن بست های سخت ویرانی
نه اصلی هست ، نه معیاری ، همه تشویش و حیرانی
به نام عقل و آزادی ، بلند آید نفیر شوم شهوانی
فسون کهنه کار گنگی و تعلیق
پر از خالی نموده حرفهای به ظاهر تند عقلانی
ز کنج خلوت فطرت نگیرد کس خبر
زیرا که پر گشته درون پاک انسانها ز افکار غلیظ و پوچ نفسانی
شرروار ِ عظیم و گرم روح قدسی انسان
کنون سرد آمده همچون عرقهای پر از سرمای شرمانی
حریق سلطهء صد رنگ ِ نیرنگ و ریا و هرزهء تزویر
به آتش آشنا کرده لباس ژندهء انسان ِ حیوانی
صدا را در نهانگاه گلو سد کرده اینک ، وحشت از فردا
که تلخ آمد همین امروز ، مذاق مردم فردا ندیده ، از شرنگ تلخ نادانی
نفسها را ز سرتا پا شمیم نا شده منزل
که کهنه دلق بی مهری شده جامه ، برای هیکل بی شکل انسانی
یکشنبه 14 بهمن 86
ساعت 1.19 دقیقهء بعد از نیمه شب

”به نام خدا“
مدتیه چون تسلط کافی روی عروض و اوزان شعر کلاسیک ندارم و از همه بدتر فرصت مطالعه و یادگیریش رو هم ندارم ، به خودم اجازه نمی دم غزلی بگم. این غزل واره رو هم که می بینید از دستم در رفت و چند سال پیش گفتم. امیدوارم با وصف بر اینکه پر از مشکلات وزنی هست به بزرگواری خودتون وزن غلطش رو به دیدهء اغماض بنگرید و بیشتر به محتواش ( اگر داشته باشه!!! ) توجه کنید. این شعرو تقدیم می کنم به کسی که تو مدت غیبتم همیشه منتظربود و منو فراموش نکرد. امیدوارم غیبتهای منو ببخشه هرچند می دونه که دلیلش چیه....
