به نام خدا
ترسیدن ما چون همه از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
"هبوط "
مثل هر حادثه غمناکی
زهر صد خاطره تلخ به دندان داری
در دل سنگ، بسی ضجه و آه و ناله
که ز حلقوم همه خلق جهان آزادی یافته اند
که همه جان به لب از ظلم و ستمهای تو آن را به لب آویخته اند
ساکت و سرد به زندان داری
بی صدایی و سکوت
زدن خنجر، از پشت در دل تاریکی
شیوه دیرینه توست
این همان راز کثیفی است
که همه مایه بودن بیهوده توست
و بشر که از چالهء بودن
به قعر چه بودن و تنها بودن افتادست
ناامید و مایوس
که رها سازد و از چاه برون آرد او
به فریبی، به سرابی
فرصت بودن در آن چاه هم از کف بدهد
و به تزویر و ریاورزی و سالوس تو
پای می افشاند در فریبنده رهی
که سرآغاز همه سبزی و پایان همه زرد
او نمی بیند زانکه چو کوران
دستش در دست کسی است
که به تزویر و فریبایی چشم شیطان
دوری و پرتی راه پیش او هموار است
دیدن زردی آن آتش دور
که کمی دور تر از دست اوست
بهر این مسخ بسی دشوار است
آری این آغاز کابوسی است
که پایانش دهشتناکتر از نفس خودست
اصلا آغازی نیست که همه پایان است
و چه پایانی تلخ
و چه پایانی تلختر از گم شدن در پس هیچ
و سرانجام هبوط
اسفند 87
به نام خدا
" گر من از پای اندر آیم، گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت "
این تنها مطلبی بود که تو این مدت که فکر می کنم بیشتر از یک سال
شده باشه، نوشتم ...
کاغذ
می نویسم روی کاغذ
خاطرات نانوشته
روزهای شب سرشته
لحظه های درگذشته
آبی خون قلم را
می چکانم در درون آبی رگهای کاغذ
تلخی دُرد غمم را
می خورانم در دهان راه راه و صاف کاغذ
زهر تلخ خنده های زورکی را
می فشانم بر لب گریان کاغذ
خون بهای لحظه های مرده ام را
می نهم بر گردن خطهای بی تقصیر کاغذ
خوابهای بختک آلود شبم را
می کنم تعبیر با تاریکی خط خوردگی های تن کاغذ
و بغض کهنهء پنهان درون سنگلاخ سینه ام را
می زنم چون سنگ، بر آئینه شبهای کاغذ
آرزوهای محال پخته در سر را
تداعی می کنم چون کودکان بر پیکر بی جان کاغذ
عقده های بندی مانده به زندان دلم را
می کنم آزاد در پهنای سپید و ساده کاغذ
و اشک باریده از ابر دو چشمم را
می فشانم روی خاک تشنه و خشکیده کاغذ
و فریاد همیشه بندی زنجیر لبها را
چونان رعدی زنم بر قامت سرو الفهای نوشته بر تن کاغذ
غبار جامه تنهایی و غم را
می تکانم بر سر پهنای بی درد و غم کاغذ
تمام رازهای مانده در، مخزن ِ در بسته دل را
بدون لحظه ای پروا زنم فریاد در گوش کر کاغذ
و دست خسته از کوبیدن پتک قلم بر سندان کاغذ را
بخوابانم درون بستر پوشیده از خون قلم، در خلوت کاغذ
جمعه 12 مهر 87
ساعت 1.30 دقیقه بامداد

سپيده آمد و شب رفت
و جاري شد حضورش در ميان كوچه باغ شب
چنان نوري به شب تابيد
چنان نوري به شبها تاخت
و خشكانيد ريشه شب را
به عظم كشتن شب و آمد و
با سلاحي همه از جنس احساسش به شب فرمانروايي كرد
و مثل سنگي از جانب مشرق
شكست او شيشه تاريك شبها را
سپيده زد و خورشيد دو چشمش ز سمت خاور احساس
طالع شد
و فردايي ز جنس نور و گرما را رقم زد
تو گوئي ديو شب چون بيد به خود لرزيد
به خود پيچيد
فراري شد ، تو گوئي كز اميد نحس پيروزيش بر نور
سخت عاري شد
سپيده آمد و شب رفت
دوباره گرمي جانبخش احساسي ز جنس عشق
به قلب تيره از بيداد شبهايم ، نرم جاري شد
چو گل خنديد
و عطرش در هوا پيچيد
چو رودي بر كوير سينه ام
بر اين فلات شعله ور از آذرستان شب و ترديد
جاري شد
سپيده آمد و شب رفت
دوباره خاطراتم شور شيرين يافت
دوباره شعرهايم خوب و عالي شد
ز نو با آينه خنديد
دوباره جنبش لبهاش ترنم ساز اشعاري دگر گرديد
دوباره كوه غمها را چو فرهادي به زير ناخنش آورد
دوباره قصهء غصه ز خاطر شست
سپيده آمد و شب رفت......
سه شنبه 26 دي ماه 85
10.30 شب
مرگ کوتاه
در سقوط از کوه دلم
پای تدبیرم مرد
دست احساسم رفت
کام شیرینم ، تلخ ، در درون ضجه کشید
و در این تلخی سرد
در فراسوی لبم همچو نفس
بانگ فریادش مرد
و درون ذهنم ، پژواکش ، همچنان شیشه شکست
روح پر همهمه ام همچون شب
با هبوط خورشید در پس کوهی سرد
ساکت و مدفون شد
خانه اش پر خون شد
رفت و آرام شکست
همچو بغضی به گلو
چون جبابی ، در جوشش می ، در دل و قلب صبوح
خواب بر جسم و تنم چنبره زد
و عبور رویا از فراز شب من
رخوت و هرزگی افسون را
در دلم دامن زد
خستگی در بن خاک جسمم
مثل یک هرزه علف
ریشه را محکم کرد
و در این خستگی مفرط مرگ آلوده
جنبهء خودآگاهم
به درون دریای خواب
همچو یک کشتی برخورده به یک صخرهء سخت
غرقه و بی حرکت شد
و به یمن این مرگ ، گرچه مرگی کوتاه!
ناخودآگاهم ، ناگهان احیا شد
حالتی اشراقی در نبود مشی مشائی من
نرم و دیبا گونه
بر سویدای دلم عارض شد
فاصله دیگر رفت
و زمان موجودی شد که تو گوئی
در هیچ کجا یافت نبود
وه! همه جا زیبایی
همه جذابیت مطلق بی استدلالی
نه تعارض ، نه تناقض ، همه تن واحد بود
نه دگر بند مکان بود و نه زنجیر زمان
نه دگر چاهی بود که پس از یک چاله
زیر پایت روید
نه دگر ذهنی بود که ز فردا موید
نه دگر عقلی بود که به تسلیم در آرد قلبت
نه دگر شکی بود ، نه دگر شکاکی
زآنکه دریای یقین با یمن وجود خورشید ، همه تن آبی بود
ساحل آرامش در فراسوی حضور دریا
مثل یک ماهی سرخ ، راحت و ارزان بود
.................
آه و افسوس که این آرامش محض
مثل یک تنگ بلور
با خروش یک رعد
که به سان یک سنگ "زآسمان" می بارید
ناگهان سخت شکست
مرگ کوتاه من آنک به تولد جان باخت
و دوباره از نو
قصهء کهنهء کوه و دل و پای من خسته
به آنی جان یافت
رخوت خواب ز فرسودگی جسم و تنم زائل شد
و غم بیداری مثل یک بیماری
بر تمام روحم "مبتلا به" گردید
پنجشنبه 2 اسفند 86
ساعت 3 نیمه شب
گرداب انسانی
در این شب های ظلمانی
در این گرداب پر تشکیک انسانی
در این بیهوده اندیشی ، در این بن بست های سخت ویرانی
نه اصلی هست ، نه معیاری ، همه تشویش و حیرانی
به نام عقل و آزادی ، بلند آید نفیر شوم شهوانی
فسون کهنه کار گنگی و تعلیق
پر از خالی نموده حرفهای به ظاهر تند عقلانی
ز کنج خلوت فطرت نگیرد کس خبر
زیرا که پر گشته درون پاک انسانها ز افکار غلیظ و پوچ نفسانی
شرروار ِ عظیم و گرم روح قدسی انسان
کنون سرد آمده همچون عرقهای پر از سرمای شرمانی
حریق سلطهء صد رنگ ِ نیرنگ و ریا و هرزهء تزویر
به آتش آشنا کرده لباس ژندهء انسان ِ حیوانی
صدا را در نهانگاه گلو سد کرده اینک ، وحشت از فردا
که تلخ آمد همین امروز ، مذاق مردم فردا ندیده ، از شرنگ تلخ نادانی
نفسها را ز سرتا پا شمیم نا شده منزل
که کهنه دلق بی مهری شده جامه ، برای هیکل بی شکل انسانی
یکشنبه 14 بهمن 86
ساعت 1.19 دقیقهء بعد از نیمه شب

”به نام خدا“
مدتیه چون تسلط کافی روی عروض و اوزان شعر کلاسیک ندارم و از همه بدتر فرصت مطالعه و یادگیریش رو هم ندارم ، به خودم اجازه نمی دم غزلی بگم. این غزل واره رو هم که می بینید از دستم در رفت و چند سال پیش گفتم. امیدوارم با وصف بر اینکه پر از مشکلات وزنی هست به بزرگواری خودتون وزن غلطش رو به دیدهء اغماض بنگرید و بیشتر به محتواش ( اگر داشته باشه!!! ) توجه کنید. این شعرو تقدیم می کنم به کسی که تو مدت غیبتم همیشه منتظربود و منو فراموش نکرد. امیدوارم غیبتهای منو ببخشه هرچند می دونه که دلیلش چیه....

به نام خدا
عاشورا
ديرساليست كه يك ظهر غريب
داغ عشقي به دل خلق جهان بنهادست
دهمين روز ز يك ماه حرام
حجت حق بر اهل ريا و تزوير
بر اهل ستم گشت تمام
و نبردي ابدي
بين حق و عدالت با ظلم
با ستم گشت آغاز
و چنين بود كه خون و شمشير
در هم آغشته شدند
يك طرف خون دليران جهاد
يك طرف برق شمشير همه بي خبران
يك طرف عشق به حق
وآن طرف نفرت و ترديد و سكوت
يك طرف چشم تا كار كند نور خداست
وآن طرف ظلمت و تاريكي محض
وندرين روز بزرگ
شيرمردي ز تبار پاكان
عظم خود جزم نمود
تا كند ريشه صد رنگ ريا
تا كه دنيا دنياست
همه گويند به هم :
او همان سرور مردان جهانست و
دشمن هر نامردي
او همان آيت حق است كه با خون دلش
نامهء آزادگي و عشق به رب را
به شمشير نوشت
او همان بكرترين گوهر درياي وجودست
كه با آمدنش
رنگ صد گوهر و لعل
پيش او بي رنگ است
اما حيف
آن ستم پيشهء منفور پر از نفرت و كين
قدر اين گوهر يكدانهء حقگوي پراز ايمان را
اندكي پاس نداشت
قصد او كشتن حق بود و نبردي باطل
در ره اين هدف شوم به پا كرد اما
خود ندانست كه اين نيت او
غير خواري و لعن و نفرين
بهر او هيچ سودي ندهد
او فقط تشنهء خون بود و نمي ديد دگر چيزي را
كه اگر ديد توانست چنين بي پروا
قصد جنگي ز ازل باخته را
هيچ نمي كرد و چنين ننگي را
تا ابد همره خود حمل نمي كرد و آتش
دوزخ خود ساخته اش را نمي افروزاند
داد و بيداد از اين جهل كه همچون سايه
يك دم از خانهء عقل آن مردم نادان دور نگشت
تا كه شايد چشم دل بازكنند
و ببينند كه اين بي خبري
به كجا ره دارد
تا بدانند كه هر قطره ء خون
كه در آن دشت جنون
از رگ آن پاكدلان مي ريزد
داغ ننگيست كه بر صورتشان
تا ابد مي ماند
تا بدانند كه هفتادودو مرد
بر هزاران نامرد
چيره خواهد شد و اين قصهء خونين
تا ابد ورد زبانها ماند
تا بدانند سلاح ايمان
بر هزاران شمشير آغشته به كفر و جنون
چيره خواهد گشتن
اما حيف
آن روز هم همچو روزان دگر باز گذشت
اما
با تو هستم اي دست
با تو هستم اي پا
با تو هستم اي دل
با تو هستم اي عقل
آن روز گذشت اما هر روز
قصهء جنگ ميان حق و باطل در پيشست
نكني دست به خون مردي رنگين
نرود پايت بهر يك تكهء نان به سراشيب سقوط
دل نبازي به ريا و تزوير
عقل خود را نفروشي به ستم
با تو هستم..........
جمعه 6 بهمن 85
30دقيقه نيمه شب
فسون گرم فسانه
فسون گرم فسانه درون گوشم بود
که آتشین ترانه
ز آسمان نگاهت
به سان بارش باران
لطیف و تازه و پر مغز
بر زمین تشنهء گوشم
به سان زمزم بود
تنی که سازهء حسرت ستون بودن او بود
دلی که فاجعهء غم ندیم روز و شبش بود
کنون به عشق وجودت همیشه خندان است
به سان قطرهء ریزی روان به سوی دریاهاست
کسی که راز دلش را به پیش خویش نمی گفت
کنون ز هرچه راز مبراست
به نزد روح بزرگت بدون راز و تنماست
به نام خدا
"خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
.
.
.
نذر کردم گر از این غم بدرآیم روزی
تا در¸ میکده شادان و عزل خوان بروم"
.....
"حضرت حافظ"
********************************
شعر مادر بسرودم پدر از دستم رفت
ناگهان تلخی صد فاجعه در کامم رفت
دلم از یادم رفت
نفس از یادم رفت...
بی خبر مات شدم
کیش و اندیشه و خویش از همه ذرات وجودم به دمی پر زد و رفت
...
********************************
متاسفانه پدرم فوت ...
قطعهء کوچیک بالا رو به یاد اون گفتم ...
" تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمر "
"ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبت بی خبرانند
آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد"
متاسفانه اسم شاعرش رو فراموش کردم
چیز زیادی برای گفتن ندارم و البته هیچوقت نداشتم ...
به قول یه شاعری که متاسفانه هیچوقت اسمش رو پیدا نکردم ، دنیا خوابی و خیالی بیش نیست :
"دنیا چو حباب است ولیکن چه حباب
نه بر سر آب که بر روی سراب
آن نیز سرابی که ببینند به خواب
آن خواب چه خواب ، خواب بد مست خراب"
با همهء این تفاسیر به حکمت و عدالت خدا ایمان دارم ، به قول حضرت حافظ :
"این چه استغناست یارب ، وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست"
امیدوارم برای شماها پیش نیاد یا حداقل اگه کسی میره ، صبری بیاد...
"نرسد نالهء سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش"
14 آبان 86
ساعت 5 صبح

به نام خدا
سلام بر همهء دوستانی که به یاد من بودند و به کلبهء محقر ذهن و قلب من سر زدند. اولا از همه شما نهایت تشکر و امتنان رو دارم و دوما از همه کسانی که لطف کردند و برام کامنت گذاشتن و من نتونستم جواب کامنتشون رو بدم ، نهایت معذرت خواهی رو می کنم.
در غم آباد فلک رخنهء آزادی نیست
چشم تا کار کند حلقهء دام است اینجا
((صائب تبریزی))
من به خاطر مشکات عدیده ای نمی تونم به وبلاگم مرتب سر بزنم و پیشاپیش از همهء کسانی که به وبلاگ من سر می زنند ، ممنونم.
این شعرو به مادر خودم و همهء مادران دنیا تقدیم می کنم.
از همان روز که از مکمن گرم مادر
سر برون آوردم
از همان ضربهء اول که بر پشتم خورد
و نخستین گریه
که نشان از بودن و انسان شدنم را می داد
او ، در آغوش کشیدم
از همان ثانیه های اول
که از ساعت عمرم ، طی شد
طعم شیرین محبت به لبم بنشانید
و چنان شوری به دلش بود که انگار ، جهان با او بود
و چنان مخلص و بی منت و شاد
جرعه ها از صهبا
ز خم سینهء گرمش به دهانم می ریخت
که همه عشق درونش
در رگ و جان من نورس و گیج ، می پیچید
در پی ام بود که ناگه نچشم سردی سخت زمین
نگران بود که در خواب خوشم
خللی افتد و باز ، گریه از سر گیرم
نگران بود که گرمای تموز
بر تن نازک من ، اثری نگذارد
و تنم از حملهء لشکر نور
تاولی بردارد
در شروع پاییز تم لالائی او
هیئت سبز بهاران را داشت
و به فصل سرما ، صحبت از پاکی و یکرنگی برف
مقصد آخر گفتارش بود
چادر پاک و سپیدش به هنگام نماز
قاصد رایحهء مهر خداوندی بود
و یقین می دانم که دعاهاش به هنگام نماز
از برای من بود
و مرا با هیچ سخن می فهمید
که زبان من و او از جنس سخن هیچ نبود
گریه و خنده و بی تابی و اخم
هم الفبای زبان من و مادر بود
سلام دوستان عزیز
از همه کسانی که برام کامنت گذاشتن و من نتونستم جوابشون رو بدم معذرت خواهی می کنم. این شعر هم تقریبا جدیده ولی نمی دونم چه تاریخی گفتمش. امیدوارم خوشتون بیاد.
با تو گويم اخوان
سر سوداي سخن با تو نمودست
اخوان
لب سودائي من
من دچارم به تب و تاب پرشاني و شب زدگي
من اسير خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده ام از همگان
خار در پاي به دنبال پناهي هستم
كه غبار فرياد به تسلاي نسيمي همه از جنس سكوت
زتنم بر گيرد
همه تن خواب كند جان مرا
كه دمي آرامش بر سر جنبش بي وقفهء اين ثانيه هام
ز محبت ريزد
خون من ريزان است
تن پيرينهء اين سرد زمين
وز هجوم و فوران اشك پر رشك دلم
بس به پايانهء شه نامهء تو مي ماند
مثل او گلگون است
همه تن پر خون است
ريگ در چشم
به دنبال همان قاصدكي مي گردم
كه تو از خود رانديش
تا مگر او خبر آرد ز من گم شده در ورطهء تن
نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، آري
ز من خستهء گمگشتهء مست
ز من خاك به سر ، خار به پا ، ريگ به چشم
دل من مي فهمد ، واي
درد او هم اينست كه نه كور است و نه كر
كاش بودش كر و كوري ، بال و پر
يادت آيد كه فرياد زدي :
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
حال من مي گويم :
من دست برداشته بودم ز ازل
زين در وطن خويش غريب
من در خود و از خود دورم
روح من در وطن اين تن بي نام و نشان
غريبست ، غريب
حال خود گوي كه آيا
من با روحم بتوانم گفتن :
تو دروغي تو دروغ
تو فريبي ، تو فريب
حال خود گوي
كه در دامن خورشيد ، طمع شعله نمي بايد بست؟
تو كه گفتي به زمستان
نكند ميل سخن كس با ديگر كس
درد تو اين بودست؟
درد من زين بيش است
در اجاق شرر افروز و همه سوز تموز
بوي سرمازدهء سوز زمستان
ز همه دلها به مشامم آيد
ديگر اينجا صحبت از سرما و دندان نيست
صحبت خون جگر سوختگانست و تيزي دندان سگان
صحبت از سرخي سرپنجه اين ميش نما گرگان است
كه به دوران من
همه سگها زردند
همه ميشان گرگند
همه جا رويش خون مي بيني
همه جا بوي جنون مي شنوي
و چنین است که من غمگینم ...
